با اشتیاقی که نیست
کاش مي شد در سکوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
یه سلام شاد .............. چرا شاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه یک ماه پیش اومدم اینجا نوشتم که از همه چی و همه کس دل زده و ناراحتم و کلا شاد نیستم..........و لی الان تقریبا دو سه هفته ای میشه که همه چی درست شده .......... البته شرایط من زیاد تفاوت نکرده ولی خوب من دیگه به همه چی عادت کردم . بالاخره آدمیزادم و می باید خودم رو نسبت به همه چی وفق بدم . ولی باید بگم محیط دانشگاهم تقریبا برام دل چسب شده و اذیت و "آزارهام رو شروع کردم اول سال هم که دانشگاه رو دوست نداشتم به خاطر رفتار بعضی اشخاص بی معرفت بود که خیلی برام سنگین تموم می شد ولی الان دیگه بهش فکر نمی کنم که ناراحت بشم و به اونم عادت کردم ( این نیز می گذرد...........) .درس هام این ترم خیلی سنگینه ومن گهگداری درس می خونم ولی خوب اگه بیفتم هم عیب نداره حالا یه سال دیرتر فارغ التحصیل می شم.............(اگه مادرم اینو بفهمه) چند تا از دوستام گفتن چرا وبلاگت مطالبش غمگینه و مثل اینکه شرایط روحیت خوب نیست . باید در جواب بگم که این وبلاگ مثل دفترچه خاطرات من می مونه که درد دل هام رو توش می نویسم و من جز در همون لحظه که می نویسم تا ذهنم از افکار پریشون خالی بشه ناراحت نیستم و شرایط روحیم هم خوبه......... و بعضی دیگر گفتند که از مطالب این وبلاگ برداشت میشه که گویی شکست عشقی خوردم............ در جواب این هم باید بگم که من با کسی رابطه ای نداشتم که بخوام شکست بخورم .......... نوشته هم سلیقه ایه ............ ولی یه چیز مهم این بود که آبی باعث شد من وبلاگ نویسی رو یاد بگیرم و بعد هم به این دنیای مجازی عادت کردم به حدی که نیمی از زندگی منو به خودش اختصاص داده .ولی الان نمی دونم خود آبی وبلاگ منو می خونه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی چون من هیچ دسترسی بهش ندارم که بهش بگم ، همین جا براش می نویسم تا اگه روزی سری به این جا زد بخونه: که بیش از اون حدی که تصور کنی بی معرفتی.شاید خودت اینو ندونی........... ( این حرف بد جوری توی دلم مونده بود!!!!!) مخلص آدم های با معرفت مثل خودم.................!!!!!!!!!!!!!! خاطرم نیست که از بارانی
برنگرد، من بی آنکه بدانم تسخیر روحی سرد شده ام من خسته از حرف های عاشقی و یاد های با تو بودنم ............... لحظه ها، تنهایی را صدا می زنند و من در اوج خواستن از تو دور می شوم.......... نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بقچه ی چهل تیکه دلم نا تمام مانده اند.............. مــن از میان آن همه دیدار از انبوه سلام های گذرا تنها نیم نگاه تو را به خاطر دارم که ... چه سخن ها گفت و در همــم شکسـت . ای کاش آنجا نبودی یا که من به آنجا نمی آمدم ... نمی آمدم که آتش خاموش وجودم از دیدن ات دوباره گر گرفت ، و دیدن فاصله بین دل هایمان آتشم زد . تــــو کنارم بـــودی ، نزدیـک تر از نزدیک ، خیــره در چشمانم ، اما چرا ؟ چرا سکوت تنها سخن گوی ِ قلب هایمان شد . از هیچ نگفتن و هیچ نشنیدن از نتوانستن ، از حســــــرت از تـــــــــــــو را خـــــواستن ، از عشــــــقی کـه در دل نــــــــــهانش کــــــــرده ام ، از همه ســــــــوختم و تــــو ... تــــو در آن جمع مثل خـــــــــــــورشید میدرخشیدی کاش که آنجا نبودی و یا من به آنجا نمی آمدم در امتداد نگاه تو یک پیاده رو یک عبور تلاقی دو نگاه نگاهی سرد و گذرا!!! نه سلامی نه کلامی یک سکوت سکوت و ملال .......... ............. ................ آشنای دیروز...... غریبه امروز...... از: نیما هومن دیروز یه خواب عجیب دیدم که یه جورایی فکرم رو به خودش مشغول کرده ........... الانم که دارم می نویسم هم ، یه کم می ترسم ........... خواب دیدم با همه خانوادم توی خونه نشستیم و من دارم درس می خونم البته خونمون به شکل الان نبود.....بعد یک دفعه یه پیرمرد ظاهرشد و از پله ها بالا اومد که هیچ کس به جز من حضورش رو احساس نکرد ولی به وضوح به من الهام شده بود که این عزرائیله ............. از ترس به لکنت افتادم و هر جور بود اشهد م رو هم گفتم .......... ولی به شدت ترسیده بودم و داشت جونم از دستام خارج می شد و توی خواب داشتم می لرزیدم که مامانم از خواب بیدارم کرد....................ولی موقعی که قرار بود بمیرم هیچ کس متوجه من نبود و توی خواب می گفتم خدایا چرا اینقدر زود ؟ من که هنوز خیلی جوونم....... یه نکته اساسی این که عزرائیل توی خوابم زشت نبود و یه پیرمرد بود که تماما سفید پوشیده بود......... نتیجه اخلاقی : این که این خواب می تونست واقعی باشه و حتی الان برام اتفاق بیفته.......... و اینکه من تا یه اتفاق کوچیک برام میفته اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که خدایا منو بکش راحت بشم ولی باید بگم که با این خواب مرگ خیلی ترسناکه .......... من واقعا از مردن می ترسم ............. گفته های دیگران در مورد خوابم: مامانم : نظر مامانم همه اش بر می گرده به عروسی پسر خالم: دیشب از بس بی حجاب بودی و گناه کردی خدا خواسته بهت ثابت که آخرتی هم در کار هست ....... به حرف من گوش نمی دی خدا خواسته بزنه پس سرت ......... خواهرم : eeeeeeeeee چرا باهاش نرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ این مامان استاده تو خراب کاری .چرا تو رو بیدار کرد. اگه رفته بودی الان کلی ارث و میراث من بیشتر می شد.( حالا من بیچاره توی هفت آسمون یه ستاره هم ندارم) کتاب تعبیر خواب: کسی که در خواب عزرائیل را ببیند به زودی اجلش می رسد........( من دوست ندارم بمیرم البته اگه خدا گناه ها مو بخشه ایرادی نداره ، می میرم) رویا: ببین این یه هشدار بوده از طرف خدا ! البته مرگ که برای همه هست ولی تو که دختر به این خوبی هستی خوب سعی کن حجابم بگیری ، خدا حتما دوست داشته که خواسته بهت اخطار بده .......حواست رو جمع کن تو که می بینی توی عروسی نمی تونی مواظب باشی خوب یه شبه نرو....... تازه ببین عزائیل از نظر تو زشت نبوده ولی برای آدمای گناهکار وحشتناک میشه.......... اما خودم: من نمی دونم توی زندگیم چه گناه هایی کردم شاید گناه هایی کردم که خودم متوجه نبودم ولی توی زنگیم ازارم به مورچه هم نرسیده و تا حالا حرفی نزدم که دل کسی بسوزه و تا حالا دروغم نگفتم و به کسی تهمت هم نزدم ................. ولی گناه هایی که برام مسلمه اینه که حجاب درست و درمونی نداشتم البته نه اینکه بی حجاب خفن باشم ولی چون خیلی شیطونم و زیاد بالا و پایین می پرم حجاب ندارم ولی تا اونجا که یادم میاد برای ادا و اصول و نمایش دادن خودم بی حجاب نگشتم. و گناه دومم هم که دیگه به خاطر جنسم هست که بالاخره من خانم هستم واونم غیبته!!!!!!!!! حالا نمی دونم حرف هایی که می زنم غیبت محسوب میشه یا به قول رویا توضیح و تشریحه!!!!!!! چون وقتی میام اتفاق های روزمره مو تعریف کنم خوب از آدم های دیگه هم اسم می برم که توی اون اتفاق سهم داشته اند حالا نمی دونم اونا غیبته یا تشریح؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی در مورد استادام که حرف می زنم دیگه مطمئنم که غیبته!!!!!!!!! ولی خدایا همین جا ازت می خوام تو که غفاری منو ببخشی چون من واقعا از عذابت می ترسم ولی خدا جون خودت که می دونی تا یه روز میام با حجاب بشم همه هزار تا حرف بهم می زنن : یکی میگه فاطی کماندو شدی، اون یکی می گه مثل خانم جون ها شدی ، یکی دیگه میگه دیگه چی تو ذهنت می گذره که این مدلی شدی و هزار تا حرف دیگه که خودت می دونی ........ اما حرف خودم خدا جون من حجاب می گیرم قبلم می گیره و عرصه بهم تنگ میشه ولی بازم سعی خودمو می کنم و اما غیبت هم سعی می کنم نکنم ولی اگه غیبت نکنم هیچ حرفی برای گفتن ندارم ........... دیگه بهتره برم فردا امتحان دارم و کلی درس نخونده........ دیروز رفتیم تهران عروسی اکبر( پسر خالم) ، عروسیشون 8\8\88 بود. خوبی این تاریخ اینه که همه روز عروسی اونا رو یادشون می مونه........ انصافا عروسی خوبی بود وخیلی خوش گذشت............. پسر خالم هم انصافا داماد بود !!!!!!!! خوش تیپ و زیبا !!!!!!!! زندگی بازی ساده ای ست وقتی سلاحت عشق باشد بازنده نیستی که مهربانی پیراهنی آبی برتن دارد؟؟؟؟ و مرگ وقتی گذرش به تو می افتد چقدر کوچک می شود.............. پی نوشت: البته قبلا ها مهربانی پیراهنی آبی برتن داشت ( و آن هم رویا تشخیص داد مهربونه نه من!!!!!!!!) اما الان مهربانی رنگارنگ شده ............................ و من هنوز نمی دونم مهربونی آبیه یا آبی مهربونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسافر از راه دور می آیی............... تمامی گرد و خاک سفرت را بر شانه های نحیف من می تکانی تا شاید سنگینی حضورت را بیشتر از تنهایی نبودش حس کنم...............
می بینمت.
خواهمت دید.
چه تلخ، دیگر نباید بشناسمت............... قلمو را برمی دارم ، می خواهم بکشمش....... می دانم رنگش آبی است.......... می کشم اما........ زیادی ناتورالیسم شده به دل نمی نشیند. خاکستری می کنم، چرا فکر کردم خاکستری بهتره؟؟؟؟ تمرکز می کنم قلمو را برمی دارم.این بار می دانم باید چه رنگی بکشم....... روی خاکستری ها با قلمو سرخ می کشم . سرخ سرخ...... تازه می فهمم رهایی سرخ در زمینه خاکستری است............ تازگی ها سرگرمی جدیدی پیدا کرده ام شمارش دردهای بی درمان...........!!!!! زخم های روحم شدیدتر از همیشه آزارم می دهد و من تاب تحمل این همه درد را ندارم تازگی ها دریافته ام که تنها من مانده ام و من........ با سایه ام هم نمی سازم.................... واقعا من چرا این طوری شدم اگه این طوری پیش برم خل و چل میشم البته حالا هم کمی نشانه هاشو توی خودم می بینم .دست خودم نیست الکی کلافه هستم ٬هیچی خوشحالم نمی کنه٬ با ادمای اطرافم نمی سازم ٬ حال درس و کتاب رو ندارم ٬ از همه مهمتر یک هفته هست نماز هم نمی خونم ٬ واقعا وضعیتم اسف بارشده .................فکرمی کنم خدا هم دوست نداره صدای منو بشنوه!!!!!!!! دانشگاه که اصلا بهم خوش نمی گذره !!!!!!!!!! البته خودم یه کم می دونم مشکلم چیه ولی بلد نیستم حلش کنم........... اولا درس هایی این ترمم خیلی سنگین شده و منم که تنبل !هی می شینم فکر و خیال می کنم که نکنه این ترم هم نمراتم پایین بشه. از یه طرفم غر زدن های مامانم که تمومی نداره !بیچاره حقم داره با این وضع نمراتم !!!!!!!!!یه وقت هایی با خودم فکر می کنم که خنگ شدم آخه زمان مدرسه من همیشه شاگرد اول مدرسه بودم ولی دانشگاه واقعا مغزم هنگ کرده ......... توی دانشگاه هم که چی بگم با هیچ کدوم از دوستان پارسالم نمی سازم ٬ اصلا باهاشون حال نمی کنم .نمی دونم تقصیر منه یا اونا و شاید هم هیچ کدوم !!!!!!! آخه من با اونا دو تا فرهنگ متفاوتیم .کارهایی که اونا می کنن به نظر من خیلی بی معنی و تظاهره ٬ و رفتار من در نظر اونا جلف و سبکسرانه هست .اون بیچاره ها هم فکر می کنن اگه با من نگردن من غصه می خورم و هر چی بهشون می گم من تنهایی راحتم باور نمی کنن....... دوستان قبلیم همه اهل پیاده روی و کافی شاپ و خنده و شوخی بودن ولی دوستان دانشگاهم این چیزا رو نمی پسندن .از بد روزگار هر کدوم از دوستای قدیمم توی یه دانشگاه متفاوت هستن. و برنامه هامون هم با هم جور نیست و این هم باعث تنهایی من شده . یه مشکل دیگه ام حرف های اطرافیانم هست که با حرف هاشون روی مغزم راه می رن !!!!!!!!! حاجی می گه تو ترسویی که نمی تونی جوابشونو بدی . میگه می ترسی اگه جواب بدی از دستشون بدی . و ترستم ناشی از وابستگی های الکی ات به دیگرانه. حاجی میگه من برای آدمایی که دوستشون دارم حاضر نیستم تلاش کنم تا برام بمونن و ضعیف و ترسو ام برای اینکه نمی تونم جواب ادم هایی که دوسشون ندارم رو بدم................ ولی به یه چیزی مطمئنم که هیچ کس نمی تونه شرایط الان منو درک کنه و تا میام برای کسی درد دل کنم سریعا شروع می کنه به نصیحت کردن من !!!!!!!! ومن واقعا از نصیحت بدم میاد ....... کاش فقط کمی جرات داشتم که حداقل می تونستم از دانشگاه انصراف بدم .ولی می دونم اگه این مسئله رو توی خونه مطرح کنم همه خانوادم بیچارم می کنن ........... راستی یه چیزی !!!!!!!صبح که داشتم میومدم دانشگاه یه اتفاق جالب برام افتاد ........... دیدن چیزی که اصلا توی ذهنت نیست و حتی تا حالا فکرشم به ذهنم نرسیده بود.............ولی پیش اومد!!!!!!!!! آزارم می دهی ... به عمد ... فاصله در نگاهت دیدنی ست می بینمش!!!!!! اما چه دور چه نزدیک اینجایی.............. تو را بافاصله برای من نوشته اند............ من دیگه زیاد نمی تونم بیام نت ٬ چون کامپیوترم رو جمع کردم یعنی من جمع نکردم٬ یه روز که از دانشگاه اومدم دیدم مادرم خندان نشسته و داره به قیافه مات زده من می خنده یعنی خود ایشون زحمت شو کشیده بود!!!!!!! حالا دیگه فکر کن شب های طولانی ٬من توی خونه بدون کامپیوتر چه می کشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از اعماق وجودم تنهایی رو حس می کنم چون کامپوتر همه وقت منو پر می کرد ......... و اما پاییز فصلی که من اصلا ازش خوشم نمیاد همه روزهاش یکی پس از دیگری دل گیرند................. و مهم تر دیروز ۱۳ مهر که نمی دونم بگم این ۱۳ نحس بود یا خوش یمن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون آدم هایی رو توی این روز دیدم که یه اهمیت خاصی توی زندگیم داشتن. یکی رو که درست بعد از ۱۰۰ روز دیدم (چه قشنگ و دقیق حساب روزهاشو دارم!!!!!!!!) و دیگری آقای موسوی ( معلم ریاضی سال اول دبیرستان) این آقای موسوی خیلی آدم خوبی بود ولی من هیچ وقت نتونستم بیشتر از یک معلم دوسش بدارم ولی الحق تنها کسی که از بچه بازی ها و اذیت های من ایراد نمی گرفت و درکم می کرد همین آقا معلم بود ( شاید اگه روزی حوصله داشتم همه ی خاطرات این معلم مهربون رو بنویسم البته الان می گم مهربون اون موقع دلم می خواست سر به تنش نباشه) خلاصه با دیدنش کلی تعجب کردم اونم همین طور ٬ من بدون تغییر مونده بودم ولی اون نه !!!!!!کلی عوض شده بود اون موقع که معلم ما بود یه پسر جوون بود.ولی حالا داشت پدر می شد.......... ولی دوباره طبق معمول توی خیابون هم دست از سر من برنداشت و توی همون چند دقیقه هزار بار منو نصیحت کرد ٬ محض رضای خدا نپرسید حالت چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط مثل همیشه گفت درس بخون ٬ درس بخون .......... انگار نه انگار بعد از ۶ سال منو دیده ٬ هنوزم فکر می کرد من شاگردشم.... از اوضاع دانشگاه که چی بگم ٬ مزخرفه مزخرف......... صد رحمت به مهد کودک هنوز کلی درد دل دارم ولی الان رویا منو می کشه چون یک ساعته منتظرمه..........فعلا مشروطیتم بر طرف شد.................... سلام به همه دوستانم اینکه مشروطیت من درست شد به دلیل زحمات ارزنده خودم و مدیر گروه محترم بود . من هر روز می رفتم مغز بیچاره رو داغون می کردم اینقدر براش حرف می زدم که فکر می کنم اون بیچاره هم برای اینکه منو نبینه کارمو درست کرد . نمی دونم چرا بچه ها این بیچاره رو دوسش ندارن ولی من ازش بدم نمیاد نه به این دلیل که کارمو درست کرد ٬ کلا ازش خوشم میاد به نظرم ادم خوبیه! همون درس 3واحدی که افتادم استادم بهم نمره داد نه نمره قبولی ٬فقط به حدی که 9 بگیرم .واقعا برا خودم متاسفم که این همه شاگرد تنبل شدم .تازه چند روز پیش رفتم یکی از استاد هامو ببینم اونم گفت تو چرا اینقدر تنبلی بشین درس بخون. منم نگفتم به کی می گی .کلی سر به سرش گذاشتم اونم گفت حقت بود می انداختمت تا این همه زبونت سر من دراز نباشه! یه چیز مهم اینه که همه بدبختی هایی که ترم قبل کشیدم برام عبرت نشده هنوزم حوصله درس خوندن ندارم ........... امسال تابستون نمی دونم چه جوری بود نه خوب نه بد . اول تابستون مثل هر سال یه طومار کلاس ثبت نام کردم ولی الان که آخر تابستونه می بینم که هیچ کدوم رو نرفتم و همه تابستون رو خوابیدم........... ولی بی انصافی نکنم به کلاس شنا رفتم وتا پایان ادامه دادم .......... دو ماهه اول تابستون که خلاصه شد توی خوردن و خوابیدن و نت!!!!!!!!! مسافرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - اگه بشه اسمشو بزاری مسافرت : یک هفته کرج بودم و کاشان .البته فردا هم دارم می رم کرج..... تفریح؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - نه تفریح خاصی نداشتم برعکس هرسال که با دوستانم می رفتم بیرون امسال همه ی تابستون رو خونه بودم. چند تا عروسی هم رفتم. ولی از حق نگذریم دیدن پنگول ( گربه رنگین کمان) برای من بهترین ساعات روز بود.من عاشق این گربه هستم و به همه توصیه می کنم که حتما تماشا کنن....... کتاب خوندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - راستشو بخواهی چند تا رمان قدیمی خوندم ولی کتاب شعر های زیادی خوندم که خلاصه شعر های مورد علاقه مو توی دو تا دفتر نوشتم که این دو تا الان حکم کیمیا رو برای من داره. امسال به روستا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - امسال تنها سالی بود که من به اونجا نرفتم چون همه دوستانی که اونجا داشتم ازدواج کردن ومن اونجا با کی وقتم رو پر می کردم.ولی دلیل اصلیم اینه که بابا بزرگم بیماره و من اصلا طاقت دیدن بیماری شو ندارم و اگه می خواستم برم بمونم با دیدن وضعیتش از غصه دق می کردم هرچند که مادر برزگم از نرفتن من خیلی ناراحت شده و به مامانم گفته . آخه من تنها نوه ای بودم که می رفتم وپیش شون می موندم و از تنهایی بیرون می آمدن............ یک ماه آخر رو چطوری گذروندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - به سختی !!!!!!!!!! هم به دلیل ماه رمضان و هم اینکه خونه تکونی داشتیم.......... برای دانشگاه رفتن آماده ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - به هیچ عنوان !!!!!!!!! اصلا حوصله این مورد رو ندارم . با اینکه با دانشگاه رفتن از بیکاری بیرون میام ولی بازم دوسش ندارم .می دونی دانشگاه اون چیزی نبود که من فکر می کردم........ شاید هم دانشگاه ما این مدلیه............. هنوزم تصمیم داری برای کنکور بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟ - نمی دونم چون واقعا خیلی سخته برای کنکور آماده شدن ولی هنوز که شروع نکردم . وقتی فکرمی کنم باید از ساعت خوابم کم کنم از تصمیمم پشیمون میشم . ولی احتمالش زیاده که شروع کنم. دیروز یکم مهر رفتی دانشگاه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - بله!!!!!!!!!!!!! نیست که من دانشجوی وظیفه شناسی هستم ، رفتم تا غیبت نخورم. البته اینکه مزاح بود . ولی ازانجایی که همه از وضعیت تحصیلی بنده آگاهی دارن به جز مادر بیچارم!!!!!!!!!! وبنده هم ترم دوم گل کاشتم با نمراتم ، و مشروط شدم با افتخار!!!!!!! رفتم تا برگه مشروطیت بگیرم.......... ولی بازم روز اول خوش گذشت، مدیر گروه مون خوشحالمونم حسابی دلش باز شد از بس سربه سرش گذاشتم ولی هر کی می خونه قول بده پیش خودش بمونه که من شاگرد تنبلم..........روم به دیوار!!!!!!! دیگه بیشتر از این از دستم ساخته نبود.......راستی من بگم که 3 واحد افتادم نه 7 واحد ولی همین 3 واحد باعث شد مشروط بشم چون نمره اش خیلی پایینه!!!!!!!!! وروی اینکه برم پیش استاد بگم نمره بده رو ندارم چون هر چند دقیقه یک بار سر کلاسش به من اخطار سکوت می داد!!!!!!! و حالا برم بگم چی؟؟؟؟؟؟؟ بگم به خاطر اذیت هام و زبون درازم بهم نمره بده.............. ولی یه چیزی که منو ناراحت می کنه مشروطیتم نیست ، اینکه دارم به مامانم دروغ می گم. از این موضوع ناراحتم ولی خدایی جرات گفتن هم ندارم چون دیگه شروع می کنه به غر زدن که منم طاقت اینو ندارم..... و اما حرف آخر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - ممنون از کسانی که به وبلاگ بنده سر می زنن و نزاشتن تابستون تنها بمونم . و اینکه تصمیم دارم حسابی درس بخونم و ترم قبل رو جبران کنم چون شاگرد تنبل بودن رو دوست ندارم .و بچه بازی های ترم قبل رو ترک کنم . و اینکه با آدم های بی معرفت قهر کنم....... یا حق با مداد رنگی هایم یاد خوب آمـــــــــــدنت را نقاشی کردم
و جاده سفید رفتنت را کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند و غلطهایم را بگیرد دور روزهای اشتباهم خط قرمزی بکشد و مجبورم کند از روی تجربه ها ۱۰ بار بنویسم . هرگز گناهی از من سر نزده تنها گناهمی به گناهکاری ام نخند... از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار - گاندی عید همه مبارک.....................یه کم دیر اومدم ولی خوب روزها حوصله نت رو ندارم چون نت رفیق شب های منه..............به هر حال عید همه دوستان مبارک باشه.و طاعات و عبادات همه قبول....... بالاخره ماه رمضان تموم شد . خیلی ها میگن حیف که تموم شد و چیزهای دیگه که توی تلوزیون میگن . منم می دونم که ماه رمضون ماه خداست ولی خداییش دیگه نمی تونستم روزه بگیره .......... می دونم روزه برای سلامتیه ولی من طاقت گرسنگی رو ندارم......البته بیشتر به این دلیله که من ایمانم به اون حد نرسیده که بتونم درک کنم ...................در واقع خودم از این موضوع ناراحتم ......... از همه مهم تر یه اتفاق توی ماه رمضون برام افتاد که تصمیم دارم توی تاریخ وبلاگ ثبت کنم ................ مامانم از روز دوم ماه رمضان شروع کرد به خونه تکونی !!!!!!!!!وتا روز آخر ماه رمضان طول کشید یعنی حدود یک ماه شست وشو می کرد و الانم هنوز داره خونه رو جمع می کنه!!!!!!!!!!! به این دلیل که بعد از ماه رمضان من باید برم دانشگاه و کسی نیست کمکش کنه............یعنی پوستی از من کند که من مجبور شدم توی تاریخ ثبت کنم .تلافی 20 سال خوردن و خوابیدن من رو درآورد .........اولین سالی بود که کمکش می کرد هر سال دودر می کردم می رفتم خونه مادر بزرگم می موندم ولی امسال دونست چه موقعی از سال شروع کنه که من بیچاره خونه باشم...................خواهر بی معرفتم هم رفته ماه رمضان رو مشهد مانده .نمی دونم چی از امام رضا می خواد که دل نمی کنه وگرنه اگه خانم تشریف داشت که من نباید این همه کار می کردم البته یه کم هم اغراق می کنم چون مامانم خودش بیشتر کار ها می کرد و منم بگی نگی زیادی تنبلم .........خدایی از کسی که تا دیروز لیوان آب هم دستش میدادن همینم خیلیه..............ولی یه چیز جالب اینه که هرکی می بینه یا می شنوه که من این همه کار کردم، با تعجب می گه تو!!!! فکر نمی کنم در موردت صحت داشته باشه!!!!!!! بی خیال من گوشم از این حرف ها پره ...........دست خودم که نیست مدلم تنبله ........... تو را نمی دانم اما اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه زیر ماهتاب ولی روز گار باره و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم هر چند که همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند و من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم............... پی نوشت: دوست داشتم یه چیزی می نوشتم ولی نمی تونم........... چون هنوز تو باورش شک دارم............. من خیلی این شعر رو دوست داشتم یعنی حالاهم دارم. القصه که قسمت آخر این سریال من نمی دونم دلم از کجا پر بود که از شروع فیلم گریه ام شروع شد تا یه ربع بعد از پایان. راست می گن یه روزی آدم بر می گرده به آنچه گریه دار بوده می خنده!!!!! پی نوشت : هر کی اسم این سریال رو بلده برام بنویسه..........
روزها می گذرد بی هیچ صدائی از تو .انگار روح از این اطراف رفته است خیابان های خالی را قدم می زنم بی هیچ نشانه ای از تو و بی آنکه امیدی هم باشد که آوایت را بشنوم سکوت ... خیابانهای این اطراف بی هیچ گزینه ای برای من دلگیرند اما فکر می کنم تنها چاره ام صبر باشد . دیشب خوابت را دوباره می دیدم که باز هم طراوت همیشگی بود و من و تو و دنیا خالی از آدم های اطراف .. ایکاش این روزها زودتر تمام شوند ... اینهمه نبودن اینهمه ساعات که بی تو گذشت هوای هر حوصله ای را بارانی می کند روزها از پی هم گذشت که خاطره لبخندت در اینهمه تنهائی گم شد شادی من امروز شاید این باشد که فردا ندیدنت پایان می یابد ... امروز داشتم اسباب بازی های بچگیم رو گرد گیری می کردم .(همه رو یادگاری نگه داشتم) احساس کردم چقدر دلم برای خاله بازی تنگ شده با اینکه تو بچگی زیاد خاله بازی نمی کردم ولی امروز از اعماق وجودم دلم می خواست بازی کنم....... پی نوشت :امروز هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چند شنبه هست........ قلمت را بردار امروز انتخاب واحد دانشگاه بود رویا اومد خانه ما تا با هم انتخاب واحد کنیم . از وقتی دانشگاه تعطیل شده بود من رویا رو تا امروز ندیده بودم ولی بارها باهاش تلفنی صحبت کرده بودم. رویا یه چیزی بهم داد که خیلی برام جالب بود .یه دفتر شعر، یه دفتری که بیشتر شعراش رو من انتخاب کرده بودم یعنی قرار بود اون شعرها رو توی وبلاگ لبخند آبی بنویسم ولی بعد از حذف وبلاگ تصمیم داشتم شعرها رو پاره کنم که رویا اجازه نداد و همه رو به صورت مرتب توی یه دفتر برام نوشت تا یادگار بمونه وانصافا هم چه خوش ذوقه! تموم دفتر رو قلب های آبی کشیده.......... برای رویا تعریف کردم که چند روز پیش رفتم با یکی از دوستانم خرید، توی مغازه از رنگ یه مانتو که بنفش تیره بود خوشم اومد تازه توی دلم احساس کردم چقدر هم بنفش خاصیه..............!!!!!!!!!!!!!!! تازه کلی هم ذوق کرده بودم ولی بعد که امدم خونه دیدم رنگ مانتو خاکستری تیره هست .بعدم به حسم یه صد آفرین گفتم و اینکه تو چه خوب حس کردی بنفشش خاصه .و علت خاص بودنش همان رنگ خاکستریش بود!!!!!!!( البته بگم مغازه به حدی تاریک بود که قیافه فروشنده رو هم به زور می شد دید) ای ول به تیز بینی.......... به رویا گفتم من دوباراز چیزی خوشم آمد که برعکس شد یه بار از آبی خوشم اومد که سرمه ای از آب دراومد و این بارم که مانتوی بنفش ، توسی شد ......... رویا هم خندید و گفت تو دیگه سعی کن رنگ ها رو انتخاب نکنی . بزار رنگ ها تو رو انتخاب کنن....... و علت اینکه تو رنگ ها رو اشتباه انتخاب می کنی اینه که تو هم ظاهربینی و خیلی هم زود تصمیم می گیری .................. با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها بگذر از این خیال پوچ که خاطره ای کهنه شده است در روز های گذشته و از یاد رفته او اغازی بود شیرین با طعم عشق و پایانش، تلخ با طعم یک قلبه خسته و شکسته دوستت داشتم برای دوست داشتن عاشقت بودم برای با هم بودن به تو فکر می کردم برای نابودی تنهایی هایم اما دست روزگار پوچ کرد هر چه در رویا داشتم با تو رویایی شیرین برای زندگی رویایی شیرین برای عشق رویایی شیرین برای لبخند و رویایی شیرین برای ... بگذر از این خیال بگذر... پی نوشت: طبق معمول چند تماس بی پاسخ روی گوشی .دو تاشماره از دوستاش و یک شماره ناشناس روی گوشی و مثل همیشه فوضولیش گل می کنه .می خواد ببینه کیه ؟آخه حس می کنه شماره رو یه جا دیده ولی نمی دونه کجا؟؟؟؟؟؟؟پس تماس می گیره ، اول صدا رو نمی شناسه . بعد یک دفعه صدا براش رنگ آشنایی می گیره و همه چی مثل پرده سینما از جلوی چشمش رد میشه و یادش میفته گذشته رویا نبوده واقعیت داشته . آخه داشت یواش یواش به خودش تلقین می کرد که همه چی یه خواب بوده. ولی من امشب دلم براش سوخت......... آخه دوباره بهم ریخت........................... پپیییس
یا که از جنس نسیم
هرچه هستی گذرا نیست
هوایت....یادت....
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هام
کمی قدم بزن
تا ببینمت












اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
انتظار بی مفهوم است .
نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
فقط صدای چک چک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...
باورم نمی شود.
دیگر حتی خوابت را هم نمی بینم. می ترسم. می ترسم عادت کنم به درد نبودنت




خط خطی ...



وقتی ابد چشم تو رو پیش از ازل می افرید
وقتی زمین ناز تو را در اسمان ها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم میچشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه اتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یادم میاد این شعر تیتراژ پایانی یک سریال که شبکه یک، دوشنبه شبها پخش می کرد و ساخته آقای حسن فتحی بود با بازیه شهاب حسینی
( جدی این آقا شهاب به نظر من نمونه کامل یک ادم خوش قیافه ست) حالا این همه نشون ولی اسم فیلم یادم نمیاد
(بابا من دیگه کی هستم....) کلا کل فیلم رو به خاطر شعر اخرش می دیدم .
نه! نمی تونستم برم سی دی خوانندشو بخرم !
این جوری حال می کردم؛
بالاخره توی این دنیا هر کی یه مدله دیگه!من این مدلیم.........
مامان از همه جا بیخبرم هم هی منو تهدید می کرد اگه بس نکنم تلوزیون رو خاموش می کنه .
به حدی گریه می کردم که اخرفیلم به هق هق افتاده بودم .
ولی یادم نیست که به خاطر چی گریه می کردم شاید هم واقعا تحت تاثیرداستان فیلم قرار گرفته بودم
.ولی الان که دارم این خاطره رو می نویسم می خندم ......





بنويس از همه خوبيها
زندگی،عشق،اميد
و هر آن چيز که بر روی زمين زيبا هست
گل مريم،گل رز
بنويس از دل يک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنويس
از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنويس
که چو ياقوت و شقايق سرخ است
بنويس از لبخند
از نگاهی بنويس
که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد 

با تو اکنون چه فراموشیهاست.


